اولياء الله آملى

65

تاريخ رويان ( فارسى )

فى الجمله خليفهء وقت در آن مدت به شغل سادات مشغول بود و حكام طبرستان . چون از آن بازپرداخت ، نوكرى داشت ، نامش سالم فرغانى و او را شيطان فرغانى خواندندى در عرب و عجم مثل آن سالم كسى نبود به اسفاهىگرى . خليفه او را به طبرستان فرستاد . ونداد هرمزد كه صاحب الجيش طبرستان بود ، به صحراى اصرم با لشكرى آراسته ، او را استقبال كرد و مصاف پيوست . سالم اسبى ابلق داشت بس بىنظير . بر آن اسب سوار گشت و تبرزينى در دست گرفت و قصد ونداد هرمزد كرد . ونداد هرمزد سپرى گيلى در پيش داشت . سپر به دو پاره شد و او خلاص يافت . آن روز تا شب مصاف دادند . باز شام بازگشت و با حشم به هرمزآباد فرودآمد و بامداد لشكر را طعمه داد و او به مجلس عيش بنشست و او را اسبى بود سياه و بر گردن خالى بود سپيد . زينى مرصع بر آن اسب فرمود نهادند و پيش خود بداشت و گفت كه اى ياران ! خصم اينست كه ديديد . كيست از شما كه برود و سر سالم بياورد و اين اسب و زين قبول كند ؟ و دو سه نوبت تكرار كرد . كس جواب نگفت . تا پسرش ونداد ايزد كه او را به لقب كلالك خداوند « 1 » گفتندى ، بالاى سر او استاده بود . در پيش جست و روى بر زمين نهاد و گفت « من مىروم . » پدر گفت « كار تو نيست . » او نشنيد و روانه شد . پسر را خالى بود قوهيار نام . ونداد هرمزد او را گفت كه برو و پسر را نصيحت كن تا نرود و اگر نمىشنود تو نيز با او همراه برو . قوهيار او را نصيحت كرد ، نشنيد . قوهيار نيز با خواهرزاده بر نشست و ياران نيك از لشكر اختيار كردند . و در آن نواحى گاوبانى [ بود ] نامش اردشيرك بابلورج « 2 » او را پيش داشت و گفت « ما را به بيشه‌اى بومدانى بكن و ناگاه بر سر سالم بر . » اردشير گاوان خود را با كنار

--> ( 1 ) - خداوند كلالك . ( تاريخ طبرستان ج 1 ص 184 ) . ( 2 ) - اردشيرك با بلورج گاوان ( تاريخ طبرستان ج 1 ص 184 ) .